گویند که روزی دو دوست که یکی آیینش مسیحی و دیگری مسلمان بود ، درباره آیینشان با یکدیگر بحث میکردند . دوست مسیحی بسیار شیفته آیین اسلام شد و به دوست مسلمانش گفت : من بسیار به آیین شما علاقه مندم و من را به یکی از مساجد تان ببر تا با عابدین شما آشنا شوم . دوست مسلمان او را به مسجد آورد . دوست مسیحی از شوق دیدار مسجد و بقیه مسلمانان ، با کفشش پا بر روی فرشی که در مسجد پهن کرده بودند گذاشت . ناگهان دید افرادی که در مسجد نشسته بودند به طرف او می آیند ......... به نظرتون آخرش رو چجور تموم کنم ؟