اسدی
1/12/1390, 20:31
آموخته ام کسی که یادم نکرد من یادش کنم شاید او تنها تر از من باشد
3
اسدی
1/12/1390, 20:28
میدونی الآن زیرِ این بارون چی میچسبه؟ این که پاشی بری توی یکی از این مراسماتِ حلیمزنی. بری پای یکی از دیگها وایسی. اون پارو رو محکم بگیری تو دستت. بعد همینطوری که داری هم میزنی، زیرِ همون بارون، تا دلت میخواد اشک بریزی. هیشکی هم نمیفهمه داری چیکار میکنی. هرکی هم اومد طرفت، یه نگاه به آسمون میکنی. یه لبخند کوچیک هم میزنی و میگی: عجب بارونِ قشنگیه امشب! بعد پارو رو میدی دستش و میری سراغِ دیگِ بعدی.
اسدی
1/12/1390, 20:25
هیچستان را قُرُق کرده ام ... همه اخراج شده اند ... فقط خودم هستم و خودم ... هیچ کس را هم راه نمیدهم ... میخواهم تنها باشم ... تنهای تنها ... در هیچستانم ... هیچستان دیگر مال خودِ خودم است ... به کسی هم ربطی ندارد ... ورود ممنوع را دم در زده ام ... پ.ن با ربط : هیس ... گفتم تنهای تنها ....
2
اسدی
1/12/1390, 20:24
مـــــن عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان دهــــد ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم و ايسـتادســــت مــــن عــــشق را از درخــــت آمــــوختــــه ام
3
اين خانوم محمد كجا جيم شد ؟ :سرخوش