کـنسـツانتےن
2 ساعت و 23 دقیقه پیش
در
دلنوشته
گل آفتابگردان را گفتند: چرا شبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت: ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم.
4
negar
9 ساعت پیش
در
دلنوشته
فیزیک بعدها ثابت می کند که جای خالی آدمها در باران پاییزی بزرگتر می شود ...!!!
3
mostafa
15 1390, 19:07
در
دلنوشته
تمام سرزمینهای من اشغال است دلم آواره ی طرز نگاه توست . مرا آزاد کن ای عشق!
5
❥ سيده مريم ...
15 1390, 19:05
در
دلنوشته
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...! شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !... (ديدگاه)
3
mostafa
15 1390, 18:36
در
دلنوشته
گرچه آلوده ی دنیای فریبم اما سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم ، دل من عاطفه را می فهمد ، با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم
3
negar
14 1390, 19:46
در
دلنوشته
دنیا تکان می خورد اگر می گفتی ... دوستت دارم... دنیا از هم می پاشید اگر می گفتی ... دوستت دارم... تمام وجودم از هم پاشید... تمام وجودم به لرزه افتاد وقتی گفتم ... دوستت دارم .....................کوروش ناجی
4
negar
14 1390, 19:41
در
دلنوشته
شانس یه بار در خونه ى آدم رو میزنه! بد شانسى دستشو از روى زنگ بر نمیداره! بدبختى هم که کیلید داره درو باز میکنه میاد تو... اینه قصه ی ما.....
2
Mahib
14 1390, 10:56
در
دلنوشته
نشستهام اینجا روی تختم. نه، نشسته که نه، لم دادهام اینجا روی تختم. خودم را زیرِ یک پتوی پشمالو، از همان قدیمیها، مچاله کردم. یک موسیقیِ راکِ ملایم هم پلی کردهام و چشمم را از پنجرهی اتاقم به سمتِ دور دستها نشانه رفتهام. پنجرهای که تا ساعاتی دیگر باید با تکههای روزنامه و شیشهشور به جانش بیوفتم و مثل آینه برقش بیاندازم. با اینکه میدانم با این بارانی که دارد میبارد به غروب نرسیده باز هم لکه میشود. اما مادر خواسته،پس حرفی درش نیست. خانه را باید تکاند.
4
mostafa
13 1390, 21:54
در
دلنوشته
همه می دانندهمه می دانند که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسندهمه می ترسند ،اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم نترسیدیم. . .
2
mostafa
13 1390, 17:09
در
دلنوشته
زندگی را به زنده بودن بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت...
1
mostafa
12 1390, 20:05
در
دلنوشته
شب ها امیدم را زنده میکنم.. امید دیدار..و هرشب چشمانم تر میشود.هرشب دلتنگ تر میشوم.هر شب از اندوخته ی صبرم میکاهد..... هرشب.... و اگر ادامه دهم نابود میشوم. نابود میشوم بدون اینکه حرفم را گفته باشم.نمیروم چون امیدم هرشب زنده تر میشود.ولی حیف... فقط امیدم زنده میشود بدون اینکه بفهمی اینجا طوفانی آرام خفته است.......واگر این طوفان زنده شود میمیرم.. ...دردی روحم را فرا گرفته.روحم خسته است.به کمی آرامش احتیاج دارد.
1
کـنسـツانتےن
12 1390, 15:45
در
دلنوشته
هیچ کس ندانست که کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد....
8
کـنسـツانتےن
12 1390, 15:35
در
دلنوشته
زمان ساکن است... ما می گذریم..!!
6