fatima
25/02/1391, 19:59
دلم فقط يه چيز ميخواد اونــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ....مرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
8
fatima
25/02/1391, 19:55
از نبودنـــــــــــــت دلگیر نیستم از اینکه روزگاری بــــودی دلگیرم !!! l
11
fatima
25/02/1391, 19:54
بزرگترین هدیه ایی که میتوان به کسی داد ---"زمان" ---است. . چون هنگامیکه برای یکنفر وقت میگذاری "قسمتی از بهترین روزهای زندگیت را به او داده ایی که دیگر باز نمی گردد" . . .
8
fatima
25/02/1391, 19:50
آنقدر مشغول بزرگ شدن هستيم که گاهي فراموش ميکنيم پدر و مادرمان در حال پير شدن هستند...
8
fatima
23/02/1391, 21:09
گاهی دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد ؛ که بیاد تو تنهاییم .... و من اجازه ندم ! و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه : مگه من مردم که تنها بمونی ... !!l
8
fatima
23/02/1391, 20:21
آغـِـشـتــه بــه تــُـو مے شـَـوَد.... روحـَـمـــ... نــَـفـَـسـَمـــ... بــَـنـد بــَـنــد وجودَمـــــ... وَقـــتــے دَر حـِـصارِ دَســتــانــَـتــــــ... بـــوســــه بـــارآنـــــ مے شــَــوَمـــ
8
fatima
23/02/1391, 20:16
همیشه میان من و من فاصله ای بوده است به اندازه تمامی کوچه های دلواپسی ام تو که امدی فاصله ها جا باز کرده اند اینک میان من و من هزاران فرسنگ فاصله است به اندازه تمامی جاده های انتظار /
6
fatima
22/02/1391, 22:31
در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست
3
fatima
22/02/1391, 22:29
زجــر آورتـریـن آدمهــا اونـایـیان که : نـه اونقــدر بـدن که ازشــون نـاامیـد بشـی ، و نـه اونقــدر خوبـن کـه ازشـون مطمئـن بـاشـی ...
5
fatima
10/02/1391, 09:46
گز می کنم خیابانهای چشم بسته از بر را! میان مردمی که حدودا می خرندُ حدودا می فروشند! در بازار بورسِ چشم ها و پیشانی ها...
7
fatima
10/02/1391, 09:44
ما تماشا چیانی هستیم، که پشت درهای بسته مانده ایم! دیر آمدیم، خیلی دیر... پس به ناچار حدس می زنیم، شرط می بندیم، شک می کنیم... و آن سو تر در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است!
6
fatima
5/02/1391, 22:30
گیر کرده ام عجیب میان حقیقت من و تو......... تو در طالع من هستی اما کنار دیکری............... خوب می بینم دستانش را می فشاری .............. من در حال نوازش دلی که سخت گرفته از تو ............. مدام با خود تکرار می کنم که نترس عزیز دل ان دستها به کسی وفا ندارد
5
fatima
5/02/1391, 22:24
پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا... و در آن باغ کسی می خواند که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!... آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند... غم، صدایت نکند... ظلمت شام، سیاهت نکند... و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند..
7
fatima
30/01/1391, 19:13
برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬ دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است… و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم ! شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛ میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم چیزهایی مثل ِِ آینده رفتن ماندن حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن
6
غم...حسرت....تنهايي