بمناسبت 2 سالگیِ اسپیکفا، از تاریخ 24 تا 25 بهمن ماه
خاطرات یا دلنوشته هایتان از اسپیکفا را در گروه "خاطره های اسپیکفایی" به اشتراک بگذارید؛ زیباترین خاطره یا دلنوشته، به مدت 12 ساعت بنام شخص، در پیشخوان نمایش داده خواهد شد. ( گروه خاطره های اسپیکفایی)
برای اسپیکفا، لوگو طراحی کنید؛ زیباترین لوگو، به مدتِ 12 ساعت جایگزین لوگویِ رسمیِ اسپیکفا خواهد شد! ( گروهِ ارسال لوگو )
به مناسبتِ شب سالگرد دو سالگیِ اسپیکفا، اینجا را امضا کنید و یادگاری بگذارید. ( هم اکنون امضا کنید! )
بار الها ما را ــنسبتــ به سرنوشتــ خود آگاه بينـا وعلاقمند بگردان .
در اين تاريـــــــــــــــكي مبهم.... صدايي آشنا.... نوايي دلربــــــــــــــــــــا.... به شتابيد به سوي بهـــــــــــترين عمل ....بشتابيد به سوي رستـــــــــــگاري ....ღحي علي الصلـــــــــــــــــــاه ღ #او
پرده، اندكی كنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت. رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان. رازی به اسم هر چه كه میدانی.
و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد. و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، كه هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چكید.
در این سوی رازناك پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. ..
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید كه درگشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو كه چه باید كرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مؤ من می گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابه لای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد. ..
و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید.
و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستی رازناك به سلامت گذشتند.
خدايا... کودکان گل فروش را ميبيني؟! مردان خانه به دوش... دخترکان تن فروش... مادران سياه پوش... واعظان دين فروش... پسران کليه فروش... زبانهاي عشق فروش... انسانهاي آدم فروش... همه را ميبيني؟ ميخواهم يک تکه از آسمان را بخرم, ديگر زمينت بوي زندگي نميدهد...
کودکى اندیشید که خدا چه مى خورد، چه مى پوشد و در کجا منزل دارد؟ ندایی آمدکه: او غم بندگانش را میخورد، گناهانشان را مى پوشد و در قلب شکسته آنان ساکن است.