@ronak تو دویدی میان باد دریا را نوشیدی آسمان را پاره کردی من پشت کره ی زمین، روزنامه میخواندم تنها می نوشتم.. سکوت می خوردم قلم را روی کاغذ می فشردم کاغذ را تکه تکه کردم قلم می شکاندم مشتم را بر میز کوبیدم زمان می لرزید ابرها گریستند، صاعقه ها فریاد کشیدند عقربه ها یکدیگر را دنبال می کردند تو می دویدی عین چهار فصل را قطعه قطعه چال کردیم مرگ را ترس را شکافتیم تو دویدی تو رسیدی تو مرا در آغوش کشیدی چشمانم را به نام خودت زدی، تا شش دانگ حواسم به تو باشد داد زدی، حصار کشیدی میان صاعقه ها، تکه های فصل ها چشمانم با توست، به نام توست.. برای توست لحظه ای بایست لحظه ای بایست.. تنفس کن اینجا، سالها انتظار، در انتظار توست..





