مهدي
1/03/1391, 18:59
در
حرفهاي آسموني ....
آخر به راه عشق، فدا شد جوانی اش*آن کس که بود خط مقدم نشانی اش*شب های حمله، وقت دعا تا ستاره ها*می رفت پا به پای دل آسمانی اش*الگو گرفت از خط خونین کربلا*سرمشق بود گر چه همه زندگانی اش*در بازگشت های صمیمانه ای که داشت*می داد بوی جبهه لباس و کتانی اش*آری! زدور می رسد اکنون، ولی دریغ*ساکت شده است با همه شیرین زبانی اش*ای تیغ های سرخ تهاجم چه کرده اید*با قامت بلند و تن استخوانی اش*یک شال سبز مانده فقط یادگار او*شالی که می زدود سرشک نهانی اش*تندیس استقامت شهر است بی گمان*بر موج دست ها بدن ارغوانی اش...به ياد جانباز شهيد سيد مجتبي علمدار
11
مهدي
1/03/1391, 18:50
در
حرفهاي آسموني ....
دلــــم را عشـــق،بـــا او آشنـا كــــرد*چه گويـم من كه او با دل چــه هــا كرد*بـــه سيـــر گلْسِتانـــم بـــرد بـــا خويش*بــــه عشـــق گل چـــو بلبل مبتلا كـــرد*شبي بــر مـــن رخ چـــون مــــاه بنمود*ستـــاره دامنـــم را چـــون سمـــا كــرد*ربـــود از ديدگـــانـــم خـــواب شيــرين*ز شيرين لـــب ، كلامــي تـــا ادا كـــرد*بسان غنچه ام خونين جگـــر ســاخت*لب چون غنچه اش را تا كــه وا كــرد*گـــنـــاه دانــــه ي خـــــال لبـــش بـــود*مـــــرا در دام زلفـــش تـــا رهـــا كـــرد*مــن از بيگانگـــان هـــر گـــز ننـــالم*كه بـــا من هـــرچه كرد آن آشنا كـرد"
11
مهدي
1/03/1391, 18:43
در
حرفهاي آسموني ....
گوشه ملحفه ام خونی بود خواستم ملحفه را بردارم دخترم گفت پدر بیداری... باز فریاد زدم خوابم من ولی افسوس نخوابیدم من توی شبهای سیاه پاییز سالها ملحفه دزدی باب است یک معما شده این سرقتها ولی پروانه به آن آگاه است همسرم پروانه دور از چشم خانه ملحفه می دوزد من شدم پینوکیوی خانه .... شاید فردا دماغم شود از اندازه بیل ولی او میخندد باورم نیست که پروانه بخندد زیرا گرد شمع سوزان نتوان خندیدن پر پروانه بسوزد اما من هنوز سوزانم جسم و ذهن و روحم همگی سوزان است یادگاری از جنگ یادگاری از صلح کاش با هم یه قراری داشتیم می شدم پروانه مثل یک همسر خوب و سالم می شدم دیوانه گرد یک پروانه سینما می رفتیم کوه و دشت و بستان کوچه و بازارچه .... ولی افسوس نفسم تنگ شده خلق و خویم شده مانند یزید دست تاول زده ام ... سخن عشق نمی آموزد همه قهرند با من ... من خودخواه به فکر خویشم همسرم پروانه ... معذرت می خواهم معذرت از اینکه شده ام یک جانباز شده ام یک اسوه.... اسوه ای بی پاداش معذرت می خواهم نشدم یک تصویر در
12
مهدي
31/02/1391, 19:40
در
حرفهاي آسموني ....
هر كي ميخواد خدافظ هر كي ميخواد بمونه* بايد تموم عالم اين حرفا رو بدونه* يه وقت نگين دروغه يه وقت نگين كه وهمه* هر كي قبول نداره نميتونه بفهمه*
16
مهدي
30/02/1391, 10:15
در
شهدا
دو قلوهایش كه به دنیا آمدند برای نام گذاری اشان هر كسی چیزی میگفت. اما حاج مهدی گفت: هر چی قرآن بگه. قرآن را که باز كرد، آیه آمد «بشیراً و نذیراً» اسم پسرهایش را گذاشت بشیر و نذیر.
16
مهدي
30/02/1391, 10:07
در
شهدا
چند خانم که بیشترشان بی حجاب بودند،ایستاده بودند و دیالمه به سوالاتشان جواب می داد... در تمام مدت سرش پایین بود... بعد از رفتن خانم ها رفتم جلو و پرسیدم: شما که به این خانم ها نگاه نمی کنید احساس نکنند شما خشک هستید و اثر سخنتان کم شود... گفت: به چهره آنها نگاه نمی کنم تا خدا به من نگاه کند...
17