سمیه
1/03/1391, 23:50
در
خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر موقع امتحانا که میشد فرجه هام استراحت میکردم دوساعت مونده به امتحان کتابمو میخوندم همیشه یکی دوفصل و نمیرسیدم بخونم همین جوری:ریلکس میرفتم سرجلسه :سرخوش یه بار یادمه امتحان بینش داشتیم وقت نکردم فصل اخر و بخونم سوالای اون فصل و از خودم جواب دادم اخر سر بیست شدم انقده بهم حال داد:ذوق:سرخوش
4
سمیه
18/02/1391, 22:36
در
خاطرات خاله و بچه ها
یه روز با دوستم رفته بودیم پارک تشنه مون بود بدو بدو رفتیم طرف شیر آب خوری پلیس و سربازه اونجا بودن فکر کردن پسر گذاشته دنبالمون پلیسه باتومشو در اورد من و دوستم از خنده مرده بودیم (بگو دختر مرض داری مرد قانون و به اشتباه میندازی):سرخوش
3
سمیه
7/02/1391, 23:03
در
خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر پارسال تابستون با دوستام میخواستم برم کوه رفتم بیرون پنج تا سگ دیدم دویدم داخل کوچیکم حالا سگا بدو من بدو منم محکم کله سحری درمیزدم باباییم از خواب ناز پرید بعد از اینکه در و باز کرد یه عالمه دعوام کرد:ناله
5
سمیه
10/01/1391, 17:10
در
خاطرات خاله و بچه ها
پام آب آورده بود دکتر گچش گرفت موقع امتحانات دانشگاه بود رئیس دانشگاه اومده بهم چرا پات اینجوری شده میگم تو کاراته اینجوری شده:ریلکس میگم پس خطرناکی :داغون:شوک با خودم میگم آقامرادیم یه چیش میشه ها اگه خطرناکم بود موقعی بود که پام سالم بود نه حالا:سرخوش
3
سمیه
10/01/1391, 15:16
در
خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر بچه بودم پرتقال خورده بودم انقده با پوستش با چاقو ور رفتم انگشتم برید داشت خون میومد چون از خون میترسیدم چشمامو بستم دستمو گرفتم جلو آبجیم:سرخوش
4
سمیه
6/01/1391, 16:17
در
خاطرات خاله و بچه ها
تو مسافرت پسرداییم مریض شده :مریض آبجیم بهش میگه حتما آنفولانزا مسافرت گرفتی:سرخوش
5
سمیه
6/01/1391, 16:06
در
خاطرات خاله و بچه ها
دریا چه آرامشی دارد:اخراحساسی ولی خو الان طوفانیه ببخشید:سرخوش
4