تو این گرو میتونید خاطرات از کودکی تا بزرگسالی تون تو این گروه بذارید
اعضای اخیر گروه
ملحق شده در تاریخ
11/02/1391, 23:49
ملحق شده در تاریخ
23/12/1390, 12:05
کاربران (35 کاربر)
نمايش همه اعضای گروه
مدیران گروه
برچسبهای پُستهای گروه
خاطرات خاله و بچه ها / بخش سرگرمی و تفریحی
سخن مدیر گروه با کاربران:
سخنی وارد نشده است!
مشخصات: گروه عمومي ، دارای 35 کاربر و 2 مدیر
پُست های مستقیم: 86 پُست
لایک‌ها: 495 لایک
ری‌اسپیک‌ها: 5 ری‌اسپیک‌
دیدگاه‌ها: 464 دیدگاه‌
فیدهای آراس‌اس: 0 فید
برچسبها: 3 برچسب
فید آراس‌اس گروه: اشتراک توسط فید RSS

پست ها در خاطرات خاله و بچه ها

سمیه
سمیه 1/03/1391, 23:50 در خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر موقع امتحانا که میشد فرجه هام استراحت میکردم دوساعت مونده به امتحان کتابمو میخوندم همیشه یکی دوفصل و نمیرسیدم بخونم همین جوری:ریلکس میرفتم سرجلسه :سرخوش یه بار یادمه امتحان بینش داشتیم وقت نکردم فصل اخر و بخونم سوالای اون فصل و از خودم جواب دادم اخر سر بیست شدم انقده بهم حال داد:ذوق:سرخوش
سمیه
سمیه 31/02/1391, 21:57 در خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر یه روز دوستم اومده با قیافه گرفته گفت:بابابزرگم فوت کرده. منم گفت خوب به سلامتی :شوک دوستم بیچاره همین جور دهنش موند باز:تعجب تازه من متوجه شدم چه سوتیه دادم :سرخوش بعدشم اصلا خودمو نزدم به اون را فقط بهش گفتم ناراحت شدی گفت نه گفتم بهش ناراحت شده بودیم زیاد مهم نبود :سرخوش:دی
سمیه
سمیه 22/02/1391, 23:14 در خاطرات خاله و بچه ها
@_sara_@Pooneh مامانی یادته دایی هادی اینارو دعوت کرده بودی@hadijoon بهدش دایی هادی با خانمش اومد خونمون من زیرپاش پوست موز انداختم اونم با اون کفشهای پاشنه بلندش شپرق خورد زمین رو زمین ولو شد چقده من خندیدم وقتیم ازم پرسیدید گفتم حتما دختر همسایه پوست موزشون پرت کردن تو حیاط ما:سرخوش:ترکیدم
ری‌اسپیک توسط _sara_
سمیه
سمیه 22/02/1391, 22:56 در خاطرات خاله و بچه ها
@_sara_@Pooneh مامانی یادته یه روز دختر مشته غضنفر اومده بود خونمون:ذوق:دی تا من باهاش بازی کنم من و اون با هم رفتیم سروقت:دوربین دایی@ammclaren انقد سرش دعوا کردیم تا بالاخره از دست من افتاد و شکست منم بدون اینکه کسی بفهمه رفتم گذاشتمش سرجاش اخر سرم که ازم پرسیدیت گذاشتم تقصیر دختر مشته غضنفر:دی:ذوق
ری‌اسپیک توسط _sara_ و ammclaren
سمیه
سمیه 22/02/1391, 22:39 در خاطرات خاله و بچه ها
@_sara_@Pooneh مامانی یادته گفتی برم واسه نوزاد داییم قند داغ بیارم منم رفتم واسش نمک داغ آوردم بچه هه نمیخورد تو به زور بخوردش دادی منم تو دلم چقدر خندیدم:دی:سرخوش
ری‌اسپیک توسط _sara_
سمیه
سمیه 22/02/1391, 22:31 در خاطرات خاله و بچه ها
@_sara_@Pooneh مامانی یادته اون روز که یادگاری بابابزرگته شکستم دعوام کردی گذاشتی دنبالم پام گیر کرد به لب حوض افتادم تو حوض تو چه :حرصی میخوردی فرک میکردی من شنا بلد نیستم منم الکی ادا درمیاوردم که انگار بلد نیستم تو هی میگفتی اینجوری شناکن بعدش که از آب اومدم بیرون چقده قربون صدقه ام رفتی گفتی یادگاریم فداسرت منم چقده خودمو واست لوس کردم:دی
ری‌اسپیک توسط _sara_
سمیه
سمیه 18/02/1391, 22:36 در خاطرات خاله و بچه ها
یه روز با دوستم رفته بودیم پارک تشنه مون بود بدو بدو رفتیم طرف شیر آب خوری پلیس و سربازه اونجا بودن فکر کردن پسر گذاشته دنبالمون پلیسه باتومشو در اورد من و دوستم از خنده مرده بودیم (بگو دختر مرض داری مرد قانون و به اشتباه میندازی):سرخوش
سمیه
سمیه 7/02/1391, 23:03 در خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر پارسال تابستون با دوستام میخواستم برم کوه رفتم بیرون پنج تا سگ دیدم دویدم داخل کوچیکم حالا سگا بدو من بدو منم محکم کله سحری درمیزدم باباییم از خواب ناز پرید بعد از اینکه در و باز کرد یه عالمه دعوام کرد:ناله
سمیه
سمیه 12/01/1391, 19:57 در خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر بچه که بودیم روز دوازدهم می رفتیم یه عالمه خوراکی میگرفتیم واسه سیزده بدر:شکمو:ذوق یادم یه سال دخترداییم ترقه ام گرفت روز دوازدهم یه دونه برا امتحان ترقه ها انداخت تو خونه ها پسرداییام:قلدر اومدن دعواش کردن منم از خنده ریسه رفتم:ذوق:دی:سرخوش
سمیه
سمیه 10/01/1391, 17:10 در خاطرات خاله و بچه ها
پام آب آورده بود دکتر گچش گرفت موقع امتحانات دانشگاه بود رئیس دانشگاه اومده بهم چرا پات اینجوری شده میگم تو کاراته اینجوری شده:ریلکس میگم پس خطرناکی :داغون:شوک با خودم میگم آقامرادیم یه چیش میشه ها اگه خطرناکم بود موقعی بود که پام سالم بود نه حالا:سرخوش
سمیه
سمیه 10/01/1391, 15:25 در خاطرات خاله و بچه ها
تقریبا 10سال پیش بود تمام بدنم آبجیم کهیر زده بود مامان اینا روز اول عید بردنش دکتر دکترم گفت رماتیسم داره که اگه پیشرفت کنه میشه رماتیسم قلبی خلاصه تقریبا تموم تعطیلات و آبجیم بیمارستان بود ما هم داغون اشک وناله و گریه خلاصه مرخص شد دکترم گفته بود وقتی داروهاش تموم شد دوباره بیاریدش که مامانی هرچی به آبجی گفت دوباره برن دکتر نرفت بیچاره انقد آمپول سرم خورده بود راضی نشد تا اینکه به سفارش خاله ام بریدمش تهران دکتر آخرش دکتره تهران گفت کلیه اش سنگ داره حالا ما نفهمیدیم چه شباهتی بین رماتیسم سنگ کلیه است:داغون:سرخوش:دی
سمیه
سمیه 10/01/1391, 15:16 در خاطرات خاله و بچه ها
یادش بخیر بچه بودم پرتقال خورده بودم انقده با پوستش با چاقو ور رفتم انگشتم برید داشت خون میومد چون از خون میترسیدم چشمامو بستم دستمو گرفتم جلو آبجیم:سرخوش
سمیه
سمیه
سمیه 6/01/1391, 16:17 در خاطرات خاله و بچه ها
تو مسافرت پسرداییم مریض شده :مریض آبجیم بهش میگه حتما آنفولانزا مسافرت گرفتی:سرخوش
سمیه
20120316041.jpg سمیه 6/01/1391, 16:06 در خاطرات خاله و بچه ها
دریا چه آرامشی دارد:اخراحساسی ولی خو الان طوفانیه ببخشید:سرخوش
Speakfa Social Network | Copyright @ All rights reserved, 2012 Corp
Speakfa.com ©2012