Mahib
12 ساعت پیش
گاهی وقتها پشتِ دست، به قاشقِ داغ، نیازِ عاطفی پیدا میکند.
5
Mahib
15 1390, 09:33
آسمونِ اینجا از دیروز تا حالا داره زور میزنه که برف بباره ولی زورش نمیرسه.
3
Mahib
15 1390, 09:26
الآن احساسِ اون خرس گریزلی رو دام که وسط خواب زمستونی اومدن بیدارش کردن.
4
Mahib
14 1390, 16:40
دنبالِ یک جفت چشمِ آبیِ واقعی میگردم. برای تماشا.
5
Mahib
14 1390, 11:06
مادرم تهدید کرده که شیرش را حلالم نمیکند اگر یکبار دیگر بستهی پفکنمکی را دستِ من ببیند.
3
Mahib
14 1390, 10:56
در
دلنوشته
نشستهام اینجا روی تختم. نه، نشسته که نه، لم دادهام اینجا روی تختم. خودم را زیرِ یک پتوی پشمالو، از همان قدیمیها، مچاله کردم. یک موسیقیِ راکِ ملایم هم پلی کردهام و چشمم را از پنجرهی اتاقم به سمتِ دور دستها نشانه رفتهام. پنجرهای که تا ساعاتی دیگر باید با تکههای روزنامه و شیشهشور به جانش بیوفتم و مثل آینه برقش بیاندازم. با اینکه میدانم با این بارانی که دارد میبارد به غروب نرسیده باز هم لکه میشود. اما مادر خواسته،پس حرفی درش نیست. خانه را باید تکاند.
4