حمید
مولوی یک داستانی دارد به این مضمون: اسبی را میبردند لب چشمه آب بدهند. اسب عکس خودش را در آب چشمه می دید ومی ترسید و فرار میکرد. چندین بار این قضیه تکرار شد تا اینکه چشمان اسب را بستند و هدایتش کردند به طرف چشمه و آبش را خورد ! اگر ما جزو آن دسته از آدمهایی هستیم که علاقمند به خودشناسی و معرفت نفس هستیم لازم است ابتدا موقعیت فعلی خودمان را بشناسیم و ببینیم “چه هستیم” تا برای “چه شدن” و “چه بودن” برنامه ریزی کنیم. بیائید تا “خود” را در چشمه “معرفت ” به “واقعیت” مشاهده کنیم.
9
...
حمید
یک روز بهلول یک من ( سه کیلوگرم) گوشت خرید ، به خانه برد ، به زنش گفت : من امشب مهمان دارم این یک من گوشت را برای شام آنان کباب کن! پس از رفتن او ، زنش بلافاصله گوشت ها را کباب کرد و چند نفر از خانم های همسایه را دعوت کرد و با هم کباب سیری خوردند. شب وقتی بهلول به خانه آمد و سراغ کباب را گرفت ، زن گفت: من در حال درست کردن آتش بودم که گربه آمد و تمام گوشت ها را برد و خورد!! بهلول بدون درنگ رفت ، گربه را که در گوشه حیات نشسته بود گرفت : ترازویی آورد و گربه را وزن کرد. وزن گربه درست یک من ( سه کیلو ) بود. بهلول با عصبانیت رو به زنش کرد و گفت : اگر این گربه است پس گوشت کجاست؟ و اگر این گوشت است پس گربه کجاست؟؟؟
6
...
حمید
شخصى از خیابان مىگذشت، از جوانکى که سر راهش بود و گریه مىکرد علت ناراحتىاش را پرسید: جوانک گفت: « براى رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد. آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟» جوانک گفت: چرا، و صداى هقهق او شدیدتر شد. مرد که او را با مهربانى نوازش مىکرد، ادامه داد: هیچکس صداى تو را نشنید؟ جوانک گریهکنان گفت: نه مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمىتوانى فریاد بزنى؟ جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مىزد با امید تازهاى به او نگاه کرد. «پس این یکى را هم بىخیال شو!» مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش گرفت و با بىتوجهى به راهش ادامه داد و رفت ....
7
...
حمید
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: ” این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟” فرشته جواب داد : ” می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب ، آتش های جهنم را خاموش کنم ، آنوقت ببینم چه کسی واقعا واسه خاطر خدا عبادت میکند .”
7
...
حمید
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد. زندگي كنيد و از حال لذت ببريد. خوشبختي، خودٍ همين جاده است. زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم. اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
8
...
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبهای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید. "شکر خدا که کارم را تمام کردهام. سیر و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیکها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!