rahadokht
31/02/1391, 11:58
slmmmm,,khoobid bachehaaa??ho3lam sar rafteeeee
2
rahadokht
31/02/1391, 11:58
به هر كس ميرسم منو ميبينه ميگه پسر خوش به حالت ... اين همه دوست داري توي فيس ... ميگن ديوونه ام كه از صبح تا شب آنلاينم ... ولي يه چيزي ميگم كه ديگه حرفي واسه گفتن نمي زاره : " هميشه آنلاين ترين ها تنهاترين ها هستند " ...
4
rahadokht
29/12/1390, 21:39
slmm,,sale noy ro vase hamatoon arezoomandam,,,,,,,,,
2
rahadokht
29/12/1390, 21:35
رفتنت مانند کشیدن ناخنیست بر تخته سیاه دلم گوشهایم را می گیرم... نمی خواهم صدای قدمهایت را که از من دور می شوند بشنوم! تو رفته ای و از تو تنها خط خطی هایت را دارم... آری به گمانم، زنگ خورده است...
3
rahadokht
29/12/1390, 21:35
همیشه دلیل شادی کسی باش، نه شریک شادی او و... همیشه شریک غم کسی باش، نه دلیل غم او...
3
rahadokht
29/12/1390, 21:34
بعضی وقتها چیزی می نویسی فقط برای یک نفر! اما... دلت می گیرد وقتی یادت می افتد، همه آن را می خوانند جز آن یک نفر...
3
rahadokht
29/12/1390, 21:34
عشق اشتباه کوچکی بود که در تمام این سالها باورش داشتم و چه تاوان بزرگی داشت همین اشتباه کوچک..
1
rahadokht
29/12/1390, 21:33
خواهر کوچکم از من پرسید: "پنج وارونه" چه معنا دارد؟؟؟ من به او خندیدم، کمی آذرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم... باز هم خندیدم!!! گفت: دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه "پنج وارونه " به مینو می داد! آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید... بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی غم، سقف کوتاه دلت را خم کرد ، بی گمان می فهمی "پنج وارونه" چه معنا دارد...
rahadokht
29/12/1390, 21:32
سعی کن با دوست دخترت ازدواج کنی وگرنه مجبور میشی با دوست دختر دیگران ازدواج کنی
rahadokht
29/12/1390, 21:31
دعا می کنم که هیچ گاه چشم های تو را در انحصار قطره های اشک نبینم، و تو برایم دعا کن ابر چشمانم همیشه برای تو ببارد، دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم...
rahadokht
29/12/1390, 21:31
خدا را شکر می کنم که هستی... نه بخاطر عشق ورزیدن به من. خدارا شکر می کنم که هستی... نه بخاطر آغوش پر مهرت. خدا را شکر می کنم که هستی... نه بخاطر نگاه مهربانت. خدا را شکر می کنم که هستی... فقط بخاطر اینکه بگویم: عزیزم دوستت دارم...
rahadokht
29/12/1390, 21:30
وقتي مي رفتند پيش حاجي براي مرخصي ، مي گفت : " من پنج ساله پدر و مادرمرو نديدم . شما هنوز نيامده ميخواين برين ؟ " كلي سرخ و سفيد مي شدند و از سنگر مي آمدند بيرون . ما هم مي خنديديم بهشان . بنده هاي خدا نمي دانستند پدرو مادر حاجي پنج سال است فوت شده اند.
rahadokht
29/12/1390, 21:21
slmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
1
khoobi?
khosh umadi:-*