♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 23:51
در
عکس های گرفته شده خودتون
گاهی فرصت فقط در سایهها بازی میکند. و تو که جز نور، ندیدهای؛ غریب وار به میهمانیِ سایه میآیی.. به نور عادت نکن؛ سایه، همیشه تیرگی نیست! گاهی هم خاکستری، از جنس ماست.. آنجایی که سایه غالبست و نور، مغلوب؛ ... منتظر صبح باش.
5
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 23:29
در
رد پـــای احســــاسـ
حالا که رفتهاَم هر روز پشت پنجره میایستی به « شاید دوباره برگردد! » فکر میکنی. چه فایده! هیچکس حتا به اشتباه دو بار به کوچهی بُنبست نمیرود!
2
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 22:47
در
بلاگ من!
حضورت مانند درختی بود که در سایه اش آرامش داشتم درخت را بریدن و رفتند اما ریشه همانجاست...
4
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 21:19
در
رد پـــای احســــاسـ
جدایی مان... هیچ یک از تشریفات آشنایی مان را نداشت... فقط .. تو رفتی .. و من سعی کردم سنگ دل باشم...
5
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 21:11
در
بلاگ من!
شکسته ام این روزها همچو نستعلیق که از نیمه می شکند...
3
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 21:07
در
رد پـــای احســــاسـ
نشستن بر هيچ جاده ی انتظاری سخت نيست وقتی اميد رسيدنت به بيم نيامدنت غالب ميشود ...
4
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 21:03
در
رد پـــای احســــاسـ
در اطراف خانه ی من آن کس که به دیوار فکر می کند آزاد است آن کس که به پنجره غمگین و آن که به جستجوی آزادی است میان چاردیوار نشسته...
5
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 20:02
در
بخشي از كتابایی كه خوندین
غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود، اما مینمایاند که دلش میخواهد دوست دیگرم عاشقش شود. او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود، همچنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از سیزده سال نداشت. [[عشق سالهای سبز / ابراهیم گلستان ]]
1
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 19:48
در
بخشي از كتابایی كه خوندین
بدترین درد ها آن وقتی است که نسل جوان آنچه را که در کتابها می خوانند جدی بگیرد . دوران شعر به سر آمده و دوران نثر آغاز یافته ، رویاهای جوانی شعرند و زندگی واقعی نثر . چه بدبختی بزرگی اگر در زندگی شعر نمی بود و چه بدبختی بزرگتری اگر بعد از شعر نوبت به نثر نمی رسید. [[نان و شراب - اینیاتسیو سیلونه]]
2
♥ رویـــــا♥
21/02/1391, 19:36
در
رد پـــای احســــاسـ
جایت را با دیگری پُر میکنند احساس ... سیری چند؟؟!ا آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا !ا دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت دلبستــن شـــان غریـــب است و رفتــن شان آشنـــا ...!
5
♥ رویـــــا♥
14/02/1391, 16:33
در
رد پـــای احســــاسـ
گاهي به بهانه قانع كردن مسافر فرصت خداحافظي را از دست مي دهيم گاهي بايد باور كرد كه سفر شايعه نيست
6
♥ رویـــــا♥
14/02/1391, 16:15
در
رد پـــای احســــاسـ
بزرگی وصیت کرد که برای سلامتی عقلتان هویج بخورید ...همه خندیدند و کسی ندانست که عقل همه در چشمشان است... من چشم بسته راه میروم نکند که دلی بشکنم...
7
♥ رویـــــا♥
14/02/1391, 16:01
در
رد پـــای احســــاسـ
آیین عشق بازی دنیا عوض شده است یوسف عوض شده است،زلیخا عوض شده است روزی صیادی گفت میرم عاشق صید کنم به دنبال عاشق در خشکی رفت! پیدا نکرد.... گفت شاید درآب پیداکنم دریغ از اینکه ماهیان هم عوض شده اند...
3
♥ رویـــــا♥
14/02/1391, 15:53
در
رد پـــای احســــاسـ
گمان می کنم به دوبینی دچار شده ام... این روزها به هر که می نگرم... دو چهره دارد!!
7
http://www.speakfa.com/dashboard/tab:group/g:yadegarsalehi