Emad
ⓈⒺⓎⒺⒹ.Ⓐ
بگو كه رويا نيست
پاییز
پاییز 1/12/1390, 01:48
@godgory میدونی چقدر دلمون برات تنگ میشه؟ یک ماه دیگه منتظریما :سکوت
ṢaЯa
ṢaЯa
ṢaЯa
Emad
Emad 27/11/1390, 12:14 در جوک نامه
یکی از کارهایی که یک میتونه هر روز هر دقیقه هر ثانیه انجام بده تازگی به شکلک ها پیوست :جشن
ṢaЯa
Emad
Emad 27/11/1390, 00:58 در جوک نامه
ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : قسمت آخر ...........روی آسفالت؛ دیدم ماه رو، دیدم چراغ روی یک تیر بلند، اما ماشین بزرگ رو هم دیدم که حالا داشت میرفت همینطور داشتم نگاه میکردم کِ له شدم، همینطور میچرخیدم فکر کردم تموم شده عمرم ولی یک ماشین از روم رد شد و من چسبیده بودم به لاستیکش همین طور میچیرخیدمو میچرخیدمو میچرخیدمو میچرخیدم تا چرخش آدامسو توی دستم خاتمه دادم به سرنوشت آدامس فکر کرده بودم دردشو حس کردم و آرزوشو در اون تنگنا خیلی حس بدی داشتم از اینکه میخواستم اون آدامسو بچسبونم زیر نیمکت برای همین گرفتمش جلوی چشام بش گفتم اهل ترکیه هستی مارکت هم لاویزه ماه نداریم ولی اون خورشیده خوب نگاهش کن؛ و بعد قورتش دادم :ایهیم پایان ...
Emad
Emad 27/11/1390, 00:52 در جوک نامه
ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : بعد من فهمیدم کِ واقعا چسبیده بودم به ظرف همه رو اون دستگاه بزرگ خورده بود و فقط من مونده بود، اونطفم هم بود البته کِ فک کنم با هم دوست شدیم ؛ با خودم میگفتم کاش آدامس نبودم، ولی هنوز چیزی نمیدیم، خوابیده بودم که یکهو زلزله شد، کلی اوار روی سرم خراب شدم دیگِ لمس شده بودم دردو احساس نمیکردم، بعدا فهمیدم مهمون داریم و امشب هم اون دستگاه میاد میخورتشون :گریان من که اونجا از همه قدیمی تر بودم کمکشون میکردم به بچه ها دلداری میدادم این شده بود کارم و من لذت میبردم ، هر شب از همه خداحافظی میکردم تا اینکه یک روز دستگاه اومد ولی صداش فرق میکرد همون طوری بودا ولی عجیب بود، وقتی از مهمونا خداحافظی کردم، ظرف بر نگشت، یکهو احساس گرما کردم، اون دستگاهه داشت با آب داغ ظرفو میشست و من شل شده بودم چشام روشن شده بود احساس جونی میکردم ولی دیگِ خیلی داشت ادامه میداد :ناله اونقد داغ بود که مردمو زنده شدم تا اینک افتادم اما نه دهن دستگا رویِ ... ادامه دارد
Emad
Emad 27/11/1390, 00:41 در جوک نامه
ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : " دوستان این نوشته هایی که میزارم تو گروه نوشته های خودمِ " کپی نیست " زیاد طولی نکشید که یک صدایی اومد بچه ها میگفتن الان میان مارو میخورن، خیلی ترسیده بودم من کِ نمیدیدم فقط میشنیدم یکهو صدا قط شد بعد یکی گفت خوبه :قلدر اون یکی گفت ها دستت درست بعد تق ویژژژژژژ ویژژژژژژژزز یکهو ظرف تکون خورد و همینطور میلرزید همه جیغ زدن خب منم میخواستم جیغ بزنم ولی اونطرفم که به ظرف چسبیده بودم و اون طرفم هم یک چیزی چسبیده بود به من کِ خیلی بو میداد :ناله خلاصه همه گریه میکردن مثل ابرهای بهار :ایهیم تا صدا قط شد صدای تق دیگه ای اومد و ظرف چپه شده همه جی کشیدن من احساس سبکی میکردم ولی نتونستم جیغ بزنم یکهویی احساس پرواز کردم بعد ... ادامه دارد :ایهیم
Emad
Emad 27/11/1390, 00:27 در جوک نامه
ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : ولی خب من چسبیده بودم :ناراحت ولی انگاری فکر میکردم چسبیدم، با اولین ضربه جدا شدم و اول از همه درست تاکید میکنم اول از همه افتادم انتهای ظرف فلزی، این بار واقعا چسبیدم چون خیلی داغ بود، از اینجا من دیگه چیزی نمیدیم اونطرف که ظرف فلزی بود اونطرف هم که یک ولش نمیگم چی بود ولی خیلی بو میداد :ناراحت خیلی دردآور بود هنوزم دوست داشتم که قورت داده میشدم و این روزا رو نمیدیدم :گریان من له شدم ، تحقیر شده بودم اصن یک وضعی بود، حالا فقط صدای گریه اونای دیگه اذیتم میکرد من کِ چیزی برای از دست دادن نداشتم، سیاه، خشک، کثیف آلوده بد بخت و بیچاره :گریان ار همه بدتر اونظرفم بود :ناله ولی این وضع زیاد طول نکشید ... ادامه دارد :ایهیم
Emad
Emad 27/11/1390, 00:13 در جوک نامه
ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : ولی خسته شده بودم کِ اینقدر چسبیدم به این و اون :ناراحت مخصوصا اینکِ بو هم میداد :تهوع ولی باز خوب بود که خشکِ ولی از دوستم کتاب دور شدم :گریان چند روز اونجا بودم؟ یادم نیست ولی دوستای زیادی پیدا کردم آقای مگس بود که میومد لیسم میزد قلقلکم میمود ولی یکم تمیز شدم دستش درد نکنه چنت کرم هم بودم که من خوشم نمیو مد ازشون اونا هم از من :ناراحت به دَزَک غیبت نمیکنما به خودشونم گفتم :ایهیم خلاصه اینا از دنیا بیرون برای من خبر میوردن و اینکه مارک چی بود فهمیدم اهل کجا هستم و خیلی چیزهای دیگه تا اینکه همه ما بردن که بریزن تو یک سطل فلزی بزرگتر ولی خب ... :ناله ادامه دارد ....
Emad
Emad 26/11/1390, 23:59 در جوک نامه
ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : تا اینکه دوباره فراش اومد :گریان سطل آشغال برداشت من قشنگ صورتشو نمیدیدم ولی کلی فحش میداد نمیدونم با من بود یا نع :ناراحت بعد همه ما رو خالی کرد تو یک سطل آشغال بزرگتر، آبی بود :ایهیم من نمیدونستم چه اتفاقی قرار برامون بیوفته ولی چندتا خورده چوب رفت تو بدنم و از ژرفای وجودم فریاد :ناله سر دادم، حالا هم سیاه بودم هم مثل سنگ سفت و البته خیس هم شدم دیگِ :ناله حالا دیگِ تاریک بود و سرد کمی نور ماه رو میدیدم این زیباترین چیزی بود که دیدم اول فکر کردم اونم آدامسه به آسمون چسبیده بعد یک کتاب بهم گفت اسمش ماهِ :گریان و خیلی چیزا یادم داد، فردا دوبار فراش امود و با یک چوب همه رو فشار داد و من چسبیدم به ظرف آبی همون ک بهش میگن سطل آشغال ولی ... ادامه دارد :ایهیم
صفحات: 1 2

جستجوي مطالب: #شیزوفرنیایی

جستجو براي
بر اساس نوع مطلب بر اساس نام کاربر بر اساس نام گروه تاريخ
Speakfa Social Network | Copyright @ All rights reserved, 2012 Corp
Speakfa.com ©2012