#خاطرات_یک_شیزوفرنیایی ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : تا اینکه دوباره فراش اومد

سطل آشغال برداشت من قشنگ صورتشو نمیدیدم ولی کلی فحش میداد نمیدونم با من بود یا نع

بعد همه ما رو خالی کرد تو یک سطل آشغال بزرگتر، آبی بود

من نمیدونستم چه اتفاقی قرار برامون بیوفته ولی چندتا خورده چوب رفت تو بدنم و از ژرفای وجودم فریاد

سر دادم، حالا هم سیاه بودم هم مثل سنگ سفت و البته خیس هم شدم دیگِ

حالا دیگِ تاریک بود و سرد کمی نور ماه رو میدیدم این زیباترین چیزی بود که دیدم اول فکر کردم اونم آدامسه به آسمون چسبیده بعد یک کتاب بهم گفت اسمش ماهِ

و خیلی چیزا یادم داد، فردا دوبار فراش امود و با یک چوب همه رو فشار داد و من چسبیدم به ظرف آبی همون ک بهش میگن سطل آشغال ولی ... ادامه دارد
عمادی اینا برای تو نیست
نخیرم مال توِ
از وقتی این اسکو دیدم گذاشتمش برای تو خطابش کنم
اصن فقط مال توِِ