#خاطرات_یک_شیزوفرنیایی ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : بعد من فهمیدم کِ واقعا چسبیده بودم به ظرف همه رو اون دستگاه بزرگ خورده بود و فقط من مونده بود، اونطفم هم بود البته کِ فک کنم با هم دوست شدیم ؛ با خودم میگفتم کاش آدامس نبودم، ولی هنوز چیزی نمیدیم، خوابیده بودم که یکهو زلزله شد، کلی اوار روی سرم خراب شدم دیگِ لمس شده بودم دردو احساس نمیکردم، بعدا فهمیدم مهمون داریم و امشب هم اون دستگاه میاد میخورتشون :گریان من که اونجا از همه قدیمی تر بودم کمکشون میکردم به بچه ها دلداری میدادم این شده بود کارم و من لذت میبردم ، هر شب از همه خداحافظی میکردم تا اینکه یک روز دستگاه اومد ولی صداش فرق میکرد همون طوری بودا ولی عجیب بود، وقتی از مهمونا خداحافظی کردم، ظرف بر نگشت، یکهو احساس گرما کردم، اون دستگاهه داشت با آب داغ ظرفو میشست و من شل شده بودم چشام روشن شده بود احساس جونی میکردم ولی دیگِ خیلی داشت ادامه میداد :ناله اونقد داغ بود که مردمو زنده شدم تا اینک افتادم اما نه دهن دستگا رویِ ... ادامه دارد
بنده کوچکتر از همه هستم و طلب عفو اگر کلامی نابهنگام و دور از ادب نوشتم :تقدیم
دیدن فرمودید از گروه http://www.speakfa.com/jokname