Emad
26/11/1390, 23:44
در جوک نامه
#خاطرات_یک_شیزوفرنیایی ادامه داستان زندگی من؛ آقای آدامس : تا یک روز بعد چند ماه فراش مدرسه اومد :گریان اول از کنارم رد شد ولی برگشت، یک نگاهی به من کرد فکر کردم صدامو شنید که گفتم عمو عمو نجاتم بده :گریان ولی اینطور نبود؛ با نوک کفش سعی کرد منو بکنه از روی موزاییک خیلی دردم اومد، همیشه آرزو میکردم کاش اون جونور قورتم میداد و این همه بدبختی نمیکشیدم، بعد یهویی رفت و بعد چند دقیقه دستش یک کاردک بود و بی رحمانه از موزاییک کند بخشی از وجودمو جا گذاشتم اونجا :گریان :ناراحت منو برداشتو انداخت تو سلط زباله کلاس :ناله اما چی بگم زمستون بود، اونجا پر بود از دست مال کاغذی های خیس و پر بود از حال بهم زن ترین اجزا بینی :تهوع من پشت یک کاغذ اوفتادم تا چند روز اونجا بودم همدم همون کاغذ سفید بود به من قول داد نزاره خیس بشم تا اینکه ... ادامه دارد :ایهیم


خب برمیگردم برای همیشه که نمیرم :ریلکس
:ایول کاغذ
:ریلکس