بمناسبت 2 سالگیِ اسپیکفا، از تاریخ 24 تا 25 بهمن ماه
خاطرات یا دلنوشته هایتان از اسپیکفا را در گروه "خاطره های اسپیکفایی" به اشتراک بگذارید؛ زیباترین خاطره یا دلنوشته، به مدت 12 ساعت بنام شخص، در پیشخوان نمایش داده خواهد شد. ( گروه خاطره های اسپیکفایی)
برای اسپیکفا، لوگو طراحی کنید؛ زیباترین لوگو، به مدتِ 12 ساعت جایگزین لوگویِ رسمیِ اسپیکفا خواهد شد! ( گروهِ ارسال لوگو )
به مناسبتِ شب سالگرد دو سالگیِ اسپیکفا، اینجا را امضا کنید و یادگاری بگذارید. ( هم اکنون امضا کنید! )
دیشب موقع خواب عجب غوغایی به پا شد .... قلبم باز به نبودنت اعتراض میکرد ... چشمام خیس اشک شدن !!!! آخه با چه زبونی باید حالیشون کنم که تو دیگه هیچ وقت برنمیگردی ؟؟!!! #مادر-بزرگ
دهانش بوی نان تازه میداد
نگاهش آفتابی بود هر روز
به من شادی بیاندازه میداد
به روی دست او رگهای آبی
نشانی از بهار و آسمان داشت
همیشه دستهایش بر سر من
بهاری از نوازش، مهر میکاشت
صدای قل قل قلیانش از دور
برایم بهترین آوازها بود
همیشه سرفه میکرد و برایم
صدای سرفههایش آشنا بود
کنار جانمازش، او همیشه
لباسش بوی عطر شاد میداد
نمازش را همیشه ساده میخواند
به من هم خواندنش را یاد میداد
اگر چه بود او مادربزرگم
درون سینه قلب کوچکی داشت
زمانی که برایم قصه میگفت
نگاهش رنگ و بوی کودکی داشت.
جعفر ابراهیمی (شاهد)