anesthetist
41 دقیقه پیش
در
حرفای خودمونیتوسط موبایل
ناخونامو کوتاه کردم نع میتونم تند تند اس بدم نه پست بذارم با گوشی :جیغ
6
F♥ R♥ uGh
6 ساعت پیش
بعضی روزا هرچی میرم سره کتاب نمیتونم بخونم :جیغ حسش نمیاد منم اگه حسه درس نداشتم هیچی تو مخم نمیره:جیغ حالا چیکارکنم؟؟؟:زاری
5
anesthetist
6 ساعت پیش
در
حرفای خودمونی
هیچ وقت مریض رو بعد از عمل با این که مطمئن شدی نفسش برگشته تنهـــــــــــا نذار :جیغ یه وقت اپنه میکنه :جیغ در اخرین لحظات کاراموزی من و دوستم با این کلمات و با لحن عصبانی استاد بدرقه شدیم :ریلکس
7
█╫◄محمد►╫█
3/03/1391, 19:54
پیرمرد آهسته آهسته قدم برمی داشت. سنگ کنار کوچه، جای خوبی برای استراحتش بود. کمی آن طرف تر، دو کودک مشغول صحبت تو بازی بودند. پیرمرد با خود گفت: «خدای من! چه قدر شبیه پیامبر است! آری او باید محمدباقر باشد». با خوش حالی از جا بلند شد. به طرف یکی از آن ها رفت و گفت: «پسرم، تو کیستی؟» او جواب داد: «من محمدباقر، فرزند امام سجاد (علیه السلام) هستم». لبخندی بر لب های پیرمرد نشست. کودک را در آغوش گرفت و گفت: «ای عزیزتر از جانم! پیامبر سال ها پیش، به من مژده داده بود که با شما دیدار می کنم. پیامبر به شما سلام رساند». محمد گفت: «بر جدم پیامبر و بر تو ای جابر، سلام!» چند لحظه بعد، محمد و دوستش، با پیرمرد خداحافظی کردند و رفتند. پیرمرد، رفتن آن ها را تماشا می کرد. او از این که توانسته بود، یکی از اعضای خانواده ی پیامبر را ببیند، خدا را شکر می کرد. این دیدار هدیه ای از هدیه های خداوند بود.
8
rahaii
2/03/1391, 20:54
امام محمد باقر (ع) : اگر مومنی را دوست دارید آمدن ماه رجب را به او مژده دهید.
6
مثل من
1/03/1391, 21:35
در
کوتاه نویسانِ اسپیکفا
دشمن، دوستى است كه منتظر دوست شدن است. اين تنها اميد براي اين دنياى پُر از جنگ و ناسازگارى است ...
6
نوژا.......noja
1/03/1391, 21:31
در
مشاعره حرفه ای
مژده اي دل کـه دگر باد صـبا بازآمد /هدهد خوش خـبر از طرف سـبا بازآمد...... برکـش اي مرغ سحر نغمـه داوودي باز/ کـه سـليمان گـل از باد هوا بازآمد
6
anesthetist
1/03/1391, 14:40
در
حرفای خودمونی
دیگه اسم و اواتار عوض نمیکنم :جیغ
5
مژده عاشق ادبیاتتم.... :بغل
:سرخوش