younes
28/02/1391, 15:41
در
قلب یخی
دلـم عـجیب تـنگ شُده بـَرای تمام لحظه هـآیی که دلـت عـَجیب بـَرایـَم تنگ می شُد ..!
10
younes
28/02/1391, 15:39
در
قلب یخی
این تن خاکـی از آن تـو با عشـق محصولی از عشـق در آن بکـار
8
younes
28/02/1391, 15:21
در
قلب یخی
تلخ منم همچون چای سرد که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی. تلخ منم؛ چای یخ که هیچکس ندارد هوسش را!
7
younes
28/02/1391, 15:18
در
قلب یخی
خیلــــی سختــــه باشــــی امـــا دیـــده نشـــــی . ...
11
younes
28/02/1391, 15:13
در
قلب یخی
بهترین لحظه، لحظه ایست كه فكر كنی فراموشت كرده ... بعد 1 اس ام اس از طرفش بیاد كه توش نوشته ♥ میمیرم برات ♥
8
younes
28/02/1391, 15:05
در
قلب یخی
مهربانتر از من دیدی ؛ نشانم بده .... کسی که بارها بسوزانیش ، و باز هم با عشق نگاهت کند ... !!
10
younes
28/02/1391, 14:58
در
قلب یخی
ساده نيست.... گذشتـــــــــــــــــــن ... از كسي كه!!! گذشته هايت را ... ساخته است...
9
younes
27/02/1391, 00:28
زمانی که حدودا 9 ساله بودم؛ تفریحم این بود که وقتی جوراب پوشیدم، پامو روی فرش بکشم و به یه نفر دیگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!! یه بار توی یه کتاب خوندم که این کار رو با دمپایی ابری اگه انجام بدی، جرقه ی قوی تری می زنه. این مطلب توی ذهنم مونده بود...... نوروز شد و رفته بودیم خونه مادربزرگم عید دیدنی، دیدم کنار سالن یه دمپایی ابری هست. یه مرتبه افکار شیطانی به سراغم اومد... رفتم پوشیدم و عین مونگولا حدود نیم ساعت پامو رو زمین می کشیدم! بعد رفتم جلوی همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!! آنچنان جرقه ای زد..... که فکر کنم کل محل صداشو شنیدن!! موهای جفتمون عین برق گرفته ها سیخ شده بود و همه مات و مبهوت نگاه می کردن و نمی فهمیدن چه اتفاقی افتاده! از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگین وارد شده، چیزی یادم نمیاد!!!
1
younes
27/02/1391, 00:16
ابتداى كه بودم پسر خوبى بودم ميرفتم مسجد نماز ميخوندم يه پسر همسايه داشتيم اسمش حسن بود حسن اون موقع 4 تا 5 سالش بود مثه همه بچه ها اسباب بازى زياد داشت ي روز تابستون رفتيم مسجد نماز (مغرب وعشا) بخونيم مسجد هم نزديك بود شروع كرديم به خوندن نماز پشت سر جاج اقا خيلى شلوغ بود ركعت دوم سوم بوديم ديدم حسن با تفنگ (اسباب بازى) كنار حاج اقا وايساده ي لحظه فضاى مسجد ساكت ساكت شد ي جوراى سكوت حكم فرما بود يهو حسن با تفنگ بود با صداى بلند حاج اقا يا دخترتو ميدى يا ميكشمت همه شنيدن كه حسن كوچولو چىگفته حاج اقا خندش گرفت هم زدن زير خنده همه نمازشون باطل شد همه دوباره مجبور شدن نماز رو از اول شرو كنن.
2
younes
27/02/1391, 00:07
یه بار رفته بودیم خونه دوست بابام مهمونی، من رفتم دستشویی و طبق عادت همیشگیم قبل از هر کاری سیفون دستشویی رو کشیدم، کشیدن همانا و کاسه توالت پر از فضولات انسانی شدن همانا (چاه زد بالا) حالا منو میگی داشتم از خجالت می مردم کار نکرده و دهن سوخته..خلاصه وایسادم بالاسرش و قسمش دادم..جون مادرت برو پایین تو رو جون هرکی دوست داری برو پایین آبروی ما رو نبر ..خلاصه دلش سوخت واسم رفت پایین ولی تا به حال به فضولات انسانی التماس نکرده بودم که کردم!
1
younes
24/02/1391, 00:21
در
قلب یخی
بــرایِ تـــو میمیـــرم... تــو وانمـود کن کـه تب کرده ای.. همین کـافیست....!
6